دوش با بوسه ی لب نوشی مستم دادند در پی آن دم جان بود که هستم دادنـــد تا نگاهـــش به دل باده جانم افــــــــتاد خاطر آمد که همین وعده الستـــم دادند قد، قیامت !،چه گویم من ازآن قامت ناز؟ سرو اقرار کنــد وای شکستم دادند.!!! روزو شب چشم من آرامگهش روی تو بود زین سبب آن صفت ماه پــرستم دادند عاقبت تیر دعاها اثـــــر خویش نمود با خبر باش کنون وقـــت نشستم دادند مــدتی عمــر به پالایش کردار گذشت چونکه پالوده شدم امر به جسـتم دادند حسرتم خاک وطن بود ولیکن «دلخون» زهر در جـام نمودند و به دستم دادند