مثل تنها مردن...

وقتي كه ديگر نبود;

من به بودنش نيازمند شدم. 

وقتي كه ديگر رفت,

من به انتظار آمدنش نشستم.

وقتي كه ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد,

من او را دوست داشتم.

وقتي كه او تمام كرد,

من شروع كردم.....

وقتي او تمام شد ,

من آغاز شدم...

وچه سخت است تنها متولد شدن,

مثل تنها زندگي كردن...

مثل تنها مردن!!!

عشق حضور است...


www.kocholo.org سايت كوچولو - عكس هاي عاشقانه و لاو

عشق  حضور است

جایی که عشق هست

زمان و مکان محو می شوند

و جایی که عشق نیست

حتی آنچه که به لحاظ زمانی و مکانی نزدیک است

تو را به شدت دور نگه میدارد

غیبت عشق است که جدایی می آورد

و تنها نزدیکی دنیا عشق است

کسانی که به عشقی تمام عیار دست می یابند

همه چیز را در درون خود کشف میکنند

آنگاه همه عالم در درونشان خواهد بود ، نه در بیرونشان

و ماه و خورشید در آسمان درون آنها چرخ خواهند زد

در کمال عشق نفس ناپدید می شود

بیا عاشق شو...

بیـا عـاشق شـو
عشق، تصمیم قشنگی ست
بیـا عـاشق شـو
نه اگر قلب تو سنگی ست
بیـا عـاشق شـو
آسمان زیر پروبال نگاهت آبی ست
شوق پرواز تو رنگی ست
بیـا عـاشق شـو
ناگهان حادثه ی عشق، خطر کن، بشتاب
خوب من، این چه درنگی ست
بیـا عـاشق شـو
با دل موش، محال است که عاشق گردی
عشق، تصمیم پلنگی ست
بیـا عـاشق شـو
تیز هوشان جهان، بر سر کار عشقند
عشق، رندی است، زرنگی ست
بیـا عـاشق شـو
کاش در محضر دل بودی و میدیدی تو
بر سر عشق، چه جنگی ست!
بیـا عـاشق شـو
مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز
صورت آینه زنگی ست،
بیـا عـاشق شـو
می رسی با قدم عشق به منزل، آری...
عشق، رهوار خدنگی ست،
بیـا عـاشق شـو
باز گفتی تو که فردا!!! به خدا فردا نیست
زندگی، فرصت تنگی ست،
بیـا عـاشق شـو
کار خیر است، تأمل به خدا جایز نیست!
عشق، تصمیم قشنگی ست

بیـا عـاشق شـو 
 

مرگ می رقصد...

  مرگ می رقصد

    زوزه ی قلبم در سطر خاموشی میمیرد

   بت های خانگی بی سر

   خود کشی کردند

   در درازای توحش

   مرگ میرقصد

   دامنش پایم را می گیرد...

   می پیچم به پای مرگ

   می میرم به پای مرگ...

دوست دارم شمع باشم...

دوست دارم شمع باشم تاکه خودتنها بسوزم

برسربالینت امشب ازغم فردابسوزم

دوست دارم ماه باشم تاسحربیدارباشم

تاچون شمع برسرراهت دراین صحرابسوزم

دوست دارم اشک ریزم تامگرازاشک چشمم

توشوی سیراب ومن خودجای آن لب ها بمیرم

 

راز تنهایی...

چه کسی می پرسدرازتنهایی چیست؟

شعردلتنگی باران ازکیست؟

چه کسی اشک شقایق رادید

چه کسی حال مرا می پرسد

این توبودی که مرا رویاندی

باصدای که پرازآینه بود

ونوایی چونوای خوش رود

آه شاید ماه نوشیدی

که شده لحجه تولحجه نور

باتوام باتوفقط سنگ صبور

دل تنگی...

دراین شبهای دل تنگی که غم با من هم آغوشه

بجز اندوه و تنهایی کسی با من نمی جوشه

کسی حالم نمی پرسه کسی دردم نمی دونه

نه هم دردآوایی با من یک دل نمی خونه

از این سرگشتگی بیزارم وبیزار

ولی راه فراری نیست از این دیوار