دلم براي تنهايي ميسوزد...
دلم براي تنهايي ميسوزد چرا هيچکس او را دوست ندارد................................................. مگر او چه گناهي کرده که تنها شده ..................................................... جرم تنهايي چيست که هيچکس او را نميخواهد ديشب تنهايي ............................................. از اتاقم گذشت دنبالش دويدم ولي او رفته بود..................................................... تنهاي تنها نيمه شب او را مرده کنار حوض .............................................. خانه پيدا کردم از گريه چشمانش قرمز ............................................ بود برايش گريستم آخر او از تنهايي مرده بود................................................... تنهايي مرد و من تنها تر شدم..................................................
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۵ مهر ۱۳۹۰ ساعت 19:48 توسط sevda
|
در کنار خطوط سیم پیام