قصه...
یه اتاقی باشه گرم گرم روشن روشن تو باشی و من باشم . . . کف اتاق سنگ باشه . . . سنگ سفید تو منو بغلم کنی که نترسم . . . که سردم نشه . . .که نلرزم . . . اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار . . . پاهاتم دراز کردی . . . منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم . . . با پاهات محکم منو گرفتی . . . دو تا دستتم دورم حلقه کردی . بهت می گم چشاتو می بندی ؟ می گی آره . . . بعد چشاتو می بندی . بهت می گم . . . قصه میگی برام . . . تو گوشم ؟ می گی آره . . . بعد شروع می کنی آروم آروم . . . تو گوشم قصه گفتن . . . یه عالمه قصه ی طولانی و بلند . . . . که هیچ وقت تموم نمی شن . می دونی ؟
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲ آذر ۱۳۹۰ ساعت 15:30 توسط sevda
|
در کنار خطوط سیم پیام