همه چیز ...
همه چيز از يه بطری بازی شروع شد . . . ! كمی بعد از نيمه شب . . . ! روی
يك ميز شش نفره همه مست و خراب . . . ! بطری چرخيد ، چرخيد و چرخيد . . . !
همه چشمها به چرخشش بود . . . ! ... ... ... حركتش كم شد . . . ! كم تر و
كم تر . . . ! تا بالاخره ايستاد . . . ! سرش به طرف من بود به هر حال من
بايد اطاعت می كردم . . . ! با چشم مسير سر تا انتهای بطری رو طی كردم . . .
! ... آخرش رسيد به اون . . . ! نگاهم كرد و خنديد . . . ! بلند بلند می
خنديد . . . ! دليل خنده هاش رو نمی فهميدم تا اينكه ساكت شد و خيره به من .
. . ! به لباش چشم دوخته بودم منتظر اينكه بگه . . . ! رو دستات راه برو
يا صورتت رو با سس بشور . . . ! لخت شو ...! رو دستات راه برو .....! يا يه
چيزی مثل همينا . . . ! كه يهو كوبيد روی ميز و ابرو هاشو تو هم كرد . . .
! گفت : حـكـم . . . ! "عاشقم شو" . . . ! و من بايد عمل می كردم اين
قانون بازی بود . . . !
+ نوشته شده در جمعه ۵ اسفند ۱۳۹۰ ساعت 14:54 توسط sevda
|
در کنار خطوط سیم پیام