شبی گفتم به دلتنگی

که از جانم چه می خواهی؟

نوشت با خط غم خود

به دردت می خورم گاهی

تو بر من می نهی آتش…

که درد خود کنی تسکین

منه بیچاره میسوزم...

تو از حالم چی میدانی؟

 

سودا نوشت : امروز تکدونه های برف وقتی میامد خیلی دوست داشتم قدم بزنم ولی نشد

دلم گرفته امشب واقعا  احساسم درد میکنه حتی نوک انگشتام اصلا حس تایپ ندارم

دلم اغوش بی دغدغه میخواد.....

جا برای من گنجشـــــــک زیاد است اما

به درختان خیابـــــــــان تو عــــادت کردم