جام عشق

;دگر از درد تنهایی به جانم یار می باید ;دگر تلخ است کامم شربت دیدار می باید
;ز جام عشق او مستم دگر پندم مده ناصح ;نصیحت گوش کردن را دل هشیار می باید
;مرا امید بهبودی نماندست ای خوش آن روزی ;که می گفتم علاج این دل بیمار می باید
;بهایی بارها ورزید عشق، اما جنونش را ;نمی بایست زنجیری، ولی این بار می باید

روشنی چشم سالک

;یک گل از باغ دوست کسی بو نمی کند ;تا هر چه غیر اوست به یک سو نمی کند
;روشن نمی شود ز رَمَد چشم سالکی ;تا از غبار میکده دارو نمی کند
;گفتم ز شیخ صومعه کارم شود درست ;گفتند او به دردکشان خو نمی کند
;گفتم روم به میکده گفتند پیر ما ;خوش می کشد پیاله و خوش بو نمی کند
;رفتم به سوی مدرسه پیری به طنز گفت ;تب را کسی علاج به طنزو نمی کند
;آن را که پیر دیر به ماهی کند تمام ;در صد هزار سال ارسطو نمی کند
;کرد اکتفا به دنیا دون خواجه کاین عروس ;هیچ اکتفا به شوهری او نمی کند
;تا پشت خود به گنج ازل داده ایم ما ;ملک ابد به جانب ما رو نمی کند
;هر کو نوید آیه لاتَقنَطوا شنید ;گوشی به حرف واعظ پرگو نمی کند
;زرق و ریاست زهد بهایی وگرنه او ;کاری کند کافر هندو نمی کند

در کیش عشق

;آتش به جانم افکند شوق لقای دیدار ;از دست رفت صبرم ای ناقه پای بردار
;ای ساربان خدا را پیوسته متصل ساز ;ایوار را به شبگیر شبگیر را به ایوار
;در کیش عشق بازان راحت روا نباشد ;ای دیده اشک می ریز ای سینه باش افکار
;هر سنگ و خار این راه سنجاب دان و قاقم ;راه زیارت است این، نه راه گشت بازار
;باز ایران محرم شرط است آنکه باشد ;غسل زیارت ما از اشک چشم خونبار
;ما عاشقان مستیم سر را از پا ندانیم ;این نکته ها بگیرید بر مردمان هشیار
;در راه عشق اگر سر بر جای پا نهادیم ;بر ما مگیر نکته ما را ز دست مگذار
;در فال ما نیاید جز عاشقی و مستی ;در کار ما بهایی کرد استخاره صد بار

سر زلف تو

;تا سرو قبا پوش تو را دیده ام امروز ;در پیرهن از ذوق نگنجیده ام امروز
;من دانم و دل غیر چه داند که در این بزم ;از طرز نگاه تو چه فهمیده ام امروز
;تا باد صبا پیچ سر زلف تو وا کرد ;بر خود چو سر زلف تو پیچیده ام امروز
;هشیاریم افتاد به فردای قیامت ;زان باده که از دست تو نوشیده ام امروز
;صد خنده زند بر حال قیصر و دارا ;این ژنده پر بخیه که پوشیده ام امروز
;افسوس که بر هم زده خواهد شد از آن روی ;شیخانه بساطی که فرو چیده ام امروز
;بر باد دهد توبه صد هم چو بهایی ;آن طره طرار که من دیده ام امروز

حجاب جسمانی

;ساقیا بده جامی زان شراب روحانی ;تا دمی برآسایم زین حجاب جسمانی
;بهر امتحان ای دوست گر طلب کنی جان را ;آن چنان برافشانم کز طلب خجل مانی
;بی وفا نگار من می کند به کار من ;خنده های زیر لب عشوه های پنهانی
;دین و دل به یک دیدن باختیم و خرسندیم ;در قمار عشق ای دل کی بود پشیمانی؟
;ما ز دست غیر از دوست مطلبی نمی خواهیم ;حور و جنّت ای زاهد! بر تو باد ارزانی
;رسم و عادت رندی ست از رسوم بگذشتن ;آستین این ژنده می کند گریبانی
;زاهدی به میخانه سرخ رو ز می دیدم ;گفتمش مبارک باد بر تو این مسلمانی

راه لطف

;دل، درد و بلای عشقش افزون خواهد ;او دیده دل همیشه در خون خواهد
;وین طرفه که این آن به محل می طلبد ;و آن در پی آنکه عذر او چون خواهد

* * *

;دل جور تو ای مهر گسل می خواهد ;خود را به غم تو متصل می خواهد
;می خواست دلت که بی دل و دین باشم ;باز آی چنان شدم که دل می خواهد

* * *

;لطف ازلی نیکی هر بد خواهد ;هر گمره را روی به مقصد خواهد
;گر جرم تو بی حدست نومید مشو ;لطف بی حد گناه بی عد خواهد

* * *

;ای آنکه دلم غیر جفای تو ندید ;وی از تو حکایت وفا کس نشنید
;قربان سرت شوم بگو از ره لطف ;لعلت به دلم چه گفت کز من برمید؟

غم دوست

;از ناله عشاق نوایی بردار ;وز درد و غم دوست دوایی بردار
;از منزل یار تا تو ای سست قدم ;یک گام زیاده نیست پایی بردار

* * *

;در بزم تو ای شمع منم زار و اسیر ;در کشتن من هیچ نداری تقصیر
;با غیر سخن کنی که از رشک بسوز ;سویم نکنی نگه که از غصه بمیر

* * *

;یا رب تو مرا مژده وصلی برسان ;برهانم از این نوع و به اصلی برسان
;تا چند از این فصل مکرر دیدن ;بیرون ز چهار فصل فصلی برسان

* * *

;ای برده به چین زلف تاب دل من ;وی کشته به سحر غمزه خواب دل من
;در خواب مده رهم به خاطر که مباد ;بیدار شوی ز اضطراب دل من

* * *

;هر شام و سحر ملائک علیین ;آیند به طرف حرم خلد برین
;مقراض به احتیاط زن ای خادم ;ترسم ببری شهپر جبرئیل امین

* * *

;ای عاشق خام از خدا دوری تو ;ما با تو چه کوشیم که معذوری تو
;تو طاعت حق کنی به امید بهشت ;رو رو تو نه عاشقی که مزدوری تو
پدیدآورنده: شیخ بهایی